تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - منٍ غم انگیز!

منٍ غم انگیز!


شب است و شهر پر از سایه های تزویر است

چقدر این کوچه ها غم گـــــرفته و دلگیر است

دلم ز غـــــــــــــــصۀ این روز و شب بی فردا

به گوشـــــۀ زندان متروک روح ، تسخیر است 



تلخــم امــروز!
امروز به‌سان قهوه‌ایی که با هیچ شکری, تلخی خود را فراموش نمی‌کند تلخم!
امروز عجیب حال و هوای دل را تیره رنگ یافته‌ام
این روزها, بهار رنگ خود را برایم از دست داده! هر چند که بهار روزگار مورد علاقه‌ام نیست هیچ‌گاه! 
هرچند تمام اشتیاق و شور خود را همیشه در پاییز و زمستان باقی می‌گذارم
هرچند بی‌میل خود همیشه به بهار کوچ می‌کنم! هر چند همیشه بهار برایم دلخواه جلوه نمی‌کند, اما بهار تلخ دیگر نداشته‌ام, بهار تلخ نخواسته‌ام دیگر! 
این روزها, دست دلم نه به زندگی, نه به دنیای انسانیت می‌رود! این روزها دست دلم بسته و گرفته است
این روزها روح و جانم را از خوشایند ها تهی نگاه داشته‌ام
این روزها در خلوتی تیره و تار فرو رفته‌ام
این روزها, خسته‌ام! خسته‌ام به غایت! 
روحم, جانم و تمام افکارم وزنی ندارند! رها و معلق روزگار می‌گذرانیم
حس می‌کنم این بی‌وزنی‌ها, این تلخی‌ها, این آرامگاه درونی, احتیاجم است, نیازم است
باید تاب آورم این تیرگی را, باید خود را بیابم, باید یافت کنم آنهمه شور و حال را! باید بجویم اشتیاقم را, خودم را! 
تحمل پیشه می‌کنم, اما... تا کی؟! 
زود.. زود... خیلی زود خود را خواهم یافت بعد از این روزهای بی‌رنگ بهاری! 

اضافه نوشت: تلخم خیلی! شرم دارم که در نهایت تلخی نوشتم و کلماتم رنگی تیره دارند! 


دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : یکشنبه 21 خرداد 1391 ساعت 16:33      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X