تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - به یاد یه روز تــــلخ!

به یاد یه روز تــــلخ!


مثل باد سرد پاییز, غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید, که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد, تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم به غم زمونه خندید

یه سال پیش بود, دقیقا همین روز! یه روز بارونی و هوای ابری و گرفته, همین موزیک و آهنگ از ضبط ماشینم پخش می شد, دقیقا همین آهنگ! یهو همه چیز زیر و رو شد, یهو نفهمیدم چی شد؟! یهو همه چیز تو نظرم تیره و تار شد, مرگ پیش روم بود, حس کردم همه چیز تموم شده و تو همون چند ثانیه, حس کردم چقدر دلم برای همه عزیزام تنگ می شه! 
اما نخواست خدا, واقعا نخواست! 
راستش هنوزم که هنوزه اطرافیانم باورشون نمی شه چطور انقدر معجزه وار از اون تصادف وحشتناک زنده بیرون اومدم! 
خودمم هیچ وقت باورم نمی شه! چون مرگ پیش روم بود, در انتظارم بود! اما... الان که دارم اینا رو می نویسم, تمام هراس و وحشت و احساس بد اون لحظه سراغم اومد و بغض کردم, اما بغض نه فقط از روی اتفاقی که برام افتاد, اشکام از شوق و شکره, شکر فرصت دوباره ای که داشتم, فرصتی که زندگیم رنگ قشنگی داشته باشه... شکر!!

پ.ن: واسه همینه که همیشه می گن قدر لحظه لحظه زندگیتون رو بدونین 
پ.ن بازم: اتفاق قشنگی نبود که بخوام ازش یاد کنم, اما انقدر تلخ و وحشتناک بود که نمی تونم فراموشش کنم 
بازم بازم پ.ن: آهای کسی که حتی نمی تونم اسمت رو انسان بذارم بس که کثیف بودی, نمی بخشمت هیچ وقت, با توام که سر صحنه تصادف, گوشی موبایلم رو دزدیدی!!!! گوشی برام مهم نبود, اما واسم سواله که انسانیتت رو کی ازت دزدیده؟ آدمیتت رو کجا فروختی!!!!! 

gurvdsfkjt9t32ioja8.jpg

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 15:13      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X