تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - خــوابم یــا بیـــدارم!!

خــوابم یــا بیـــدارم!!


باز هم سلام
سرم درد می كنه و دارم می نویسم تو این غروب روزهای انتهایی تابستان! 
تابستونی كه انگاری قصد نداره بره و تا آخرین توان پابرجا و مصمم حضور داره
روزها و دقایق و ثانیه ها عجب می گذرند، عجب عمری داره می گذره به سرعت!
دنیا پیش می ره و اصلا متوجه عبورش نمی شیم...
این روزها شعری رو مدام زمزمه می كنم و باهاش حس خوبی دارم
این روزها حال و هوای دلم رو با زمزمه این شعر یه رنگ خاص می بخشم: 
خوابم یا بیدارم، تو با منی با من، همراه و همسایه، نزدیك تر از پیرهن... باور كنم یا نه، هرم نفس هاتو... 
ایثار تن سوز نجیب دستاتو...

این روزها یه مقدار استرس دارم، یه مقدار فكرم مشغوله!

دلم یه بارون می خواد كه برم زیرش قدم بزنم و فكرم یه مقدار باز بشه

یا دلم یه ساحل می خواد كه روبه روش بشینم و به دریا نگاه كنم و فكر كنم!
دلم غروب یك جنگل می خواد كه یه نسیم ملایم بوزه و روحم رو تازه كنه!
هیچ كدومشون الان در دسترس نیست و من مجبورم اینجا بنویسم، برای الهه شرقی!
روزی كه الهه شرقی رو باز كردم برای دل نوشته هام، اصلا تصورش رو نداشتم كه نوشتنم ادامه داشته باشه
خوشحالم كه همدمی دارم برای روزهای زندگی! 
دوسش دارم و یه جورایی وجودش تو زندگیم لذت بخشه! 
امیدوارم روزهای خوبی در پیش داشته باشم! خوب و بزرگ و امیدوار كننده! 

نكته اول: از صمیم قلب می گم كه الهه شرقی رو واقعا دوست دارم! دوست مهربون و صبوریه!
نكته دوم: خداااااااااااااا سرم درد می كنه! 



دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : سه شنبه 21 شهریور 1391 ساعت 18:38      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X