تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - خنـــده بر لـــب می زنــم تــا ....

خنـــده بر لـــب می زنــم تــا ....


چند روزیه كه لبخند می زنم و لبخند می زنم
می خندم تا اشك هام مجالی برای خود نمایی نداشته باشند 
می خندم تا بغض سنگین وجودم ،‌نگاه غمگین و سردم خاموش بماند
آشفته ام ... بی رمق و پریشانم ... چند روزیه كه خودم نیستم
اما لبخند می زنم . بارون می یاد و تلخ می شم و می شكنم و باز لبخند می زنم
حتی بارون هم نتونست لبخند بی احساسم رو كمی زیبایی ببخشه
بارونی كه عاشقش بودم هم نتونست خستگی ام رو تسكین بده
چی به سرم اومده ؟ چرا انقدر خسته ؟ چرا ناتوان ؟ 
خدایا .... چه كردم با خودم ؟ چه كردی با من ؟ 
خداااااااااا ... خسته ام ! خسته ام و دیگر هیچ ! 
فكر كنم من رو سفری باید .. من رو بهاری باید ... شاید سرآغاز و شاید بوی زندگی !

دلم نوشت : خوبم ، اما خسته ام .... فكر كنم باید بهاری بشه دلم ! باید شروع كنم با بهار طبیعت !


6j9ydx7dmcwzqiopgd3x.jpg

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : دوشنبه 20 شهریور 1391 ساعت 18:31      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X