تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - دختر کوچولوی دیروز، خانم امروز...

دختر کوچولوی دیروز، خانم امروز...


قشنگ‌ترین روز زندگیم بود...
از همون شب قبلش، همون بی‌خوابی شب قبلش، اینکه همه بهم توصیه کرده بودن که زود بخوابم و نشد
اینکه فقط دو ساعت خوابیدم و اما با لبخند بیدار شدم، لبخند زدم به همه چیز، به همسر مهربونم، به برادر و همسرش که بدرقه‌مون کردند
ده روز گذشته و ثانیه به ثانیه‌ش پیش چشممه. الان که دارم می‌نویسم چشمانم نمناک شدن، از شوق، از شادی، از دلتنگی برای اون روز...
از اینکه جلوی آرایشگاه همسرم با زیباترین لبخندا نگاهم کرد و گفت برو که امروز قراره زیباترین عروس دنیا بشی، لازمه بگم چقدر حس خوبی داشت این جمله؟
از اینکه بهترین دوستم دوری راه رو به جون خریده بود و اومد پیشم که تنها نباشم، اینکه وقتی آماده شدم چشمای خوشحال دیگران تحسینم کرد
از اینکه همسری رسید و قرار بود ببینمش و دل توی دلم نبود. لازمه بگم چقدر زیبا بود اون صحنه‌ای که با برق چشمانش زیباترین لبخند رو مهمونم کرد
وقتی گفت باورم نمی‌شه امروز روز وصالمونه، باورم نمی‌شه کنارت دارم قدم می‌زنم، انگار رو آسمونم...
از شادی و لطف و مهربونی مردم، از همه بوق‌ها و خوشبخت باشیدهایی که پیر و جوون نثارمون کردن، از آژیر ماشین پلیس و آمبولانس، از رقص و شادی خانم و آقای مسن تو ماشینشون برامون... از کدوم لحظه ناب اون روز بگم؟ 
از آتلیه و عکسهای سرشار از شادی و عشقمون؟ خدایا چه رازی در اون روز نهفته‌ست که خستگی معنی نداره؟ 
هنوز باور ندارم که لباس سپید رویاهای کودکیم رو بر تن داشتم، هنوز باور ندارم دختر بابا دیگه واسه خودش خانمی شده بود
از ورودمون به مراسم بگم، از اینکه نگاهت به نگاه دو فرشته بیفته که تو تمام زندگی مثل کوه پشتت بودن
از نگاه شادِ مامان بگم یا بغض بابا؟ از اینکه صدای موسیقی سنتی بلند شد و چشمان نمناک دیگران؟ از اینکه داداشم از تهِ دل بهم گفت خواهر مهربونم چقدر خوشگل شدی
از آغوش گرم مامان بابا بگم؟ از اینکه تو بغلشون به این فکر کردم که چقدر برام عزیزن...
از لحظات سرشار از لبخندمون بگم، از اون همه رقص و پایکوبی، از اون همه شور... از دوستان پر از انرژی و دوست‌داشتنی‌مون
دنیا اون روز برامون قشنگ‌ترین لحظات رو رقم زد... وصفش در توان من نیست، چطور باید اون همه شور رو توصیف کنم؟ 
اما حالا که بعد از ده روز ذهنم متمرکز شد، خواستم این همه احساس شیرین اینجا ثبت بشه
خواستم تو قشنگ‌ترین خونه‌ی مجازیم بنویسم از روز عاشقی‌هامون... 
چقدر دلتنگ اون روزم، چقدر دلتنگ اون روز هستیم...
باز خواهم نوشت، همراه با عکس، قول داده بودم... بیشتر خواهم نوشت، فراموش نکردین که؟ پاییز زیبایی‌های من تو راهه، پاییز برای الهه‌شرقی یعنی یک فصل عاشقی... 

7ckxe9dgekpvfcs4369i.jpg


دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 15:26      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X