تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - اشک پیرزن

اشک پیرزن


مادرم امشب برایت چشم من هم اشک می‌بارد

از آسمان قصّه برگ زرد می‌بارد 
چشمان من مانند فصلی سرد می‌بارد

مثل همیشه راهروها پر شدند از گرگ 

از آسمان هم آدم نامرد می‌بارد

بر جلد تقویمم نوشته :زندگی زیبا است

امّا میان صفحه‌هایش درد می‌بارد


امروز که از باشگاه برمی‌گشتم سوار یک تاکسی شدم، مرد میانسالی که دبیر بود و همراه پسر محصلش به منزل برمی‌گشت
بین مسیر دادسرا بود و طبق معمول صفی طولانی از مراجعه کننده! یه کم جلوتر، پیرزنی با عصا به راننده تاکسی گفت مستقیم!
راننده گفت من یه کم جلوتر مسیرم عوض می‌شه مادر، دارم میرم خونه، سرباز جوونی جلوی ماشین رو گرفت و گفت آقا این خانم خیلی وقته منتظره، ثواب داره برسونیش.. راننده هم قبول کرد و صبر کردیم تا پیرزن به سختی تونست خودش رو به ماشین برسونه و همراه با عصا در صندلی جلو نشست
راننده گفت، مادر جان واسه چی اومدی دادسرا؟
جوابی که پیرزن داد، انقدر تلخ بود که حس کردم خون به مغزم نرسید یه لحظه!
گفت: مادر جان، پسرم منو کتک زده، داشته خفه‌ام می‌کرده، بعدشم از خونه بیرونم کرده. حالا دنبال سرپناهم!

 این جمله، انقدر روم تاثیر گذاشته که با تمام وجود دوست داشتم ناشنوا می‌بودم و نمی‌شنیدم! 
چی بگم! اصلن چی می‌تونم بگم، حرفهام تو گلوم خشک شدن
بغض دارم، یه بغض تلخ دارم که حتی شکستنش هم آرومم نمی‌کنه

19x98d0oq3j257jrv0mv.jpg

راننده گفت، مادر جان چرا از پسرت شکایت نمی‌کنی؟ مگه خونه مال تو نیست؟ 
پیرزنه که گریه می‌کرد گفت: دلم میاد از پسرم شکایت کنم؟ اگر شکایت کنم می‌اندازنش زندان، مگه نه؟ بهش گفتم حداقل ماهیانه پول بده که برم خانه سالمندان، اما میگه ندارم
راننده که از توی آینه دیدم چشماش نمناک شده سری تکون داد و ساکت شد
من پیاده شدم، خیلی زودتر از مقصدی که هدفم بود
اگر می‌موندم می‌شکستم، هرچند که الان هم دلم خیلی شکسته
پیرزن، انقدر خمیده و ضعیف و ناتوان بود که حس می‌کردی هر لحظه ممکنه چشماش رو برای همیشه ببنده
چطور دلت اومد آدم؟ اصلن می‌شه اسمت رو گذاشت آدم؟ نکنه اسم خودت رو مرد گذاشتی؟ 
ای وای که از خدا می‌خوام دستت رو کوتاه کنه، ای وای... ای وای! 

واقعن من رو ببخشید، نتونستم، هرچقدر با خودم کلنجار رفتم که توی فصل محبوبم پست تلخ نداشته باشم نشد
تلخ بود، خیلی تلخ! 


دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : چهارشنبه 17 آبان 1391 ساعت 16:08      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X