تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - خانه کودکی‌های من

خانه کودکی‌های من


دیشب، توی جمع خانواده حرف و سخن به سمت گذشته‌های دور پیش رفت
از گذشته‌ای که یادآوری لحظه‌های قشنگش باعث شد هممون چشمامون نمناک بشه
از گذشته‌ای که واسه ما آدم‌ها تکرار نمیشه و هر از چندگاهی باید براشون حسرت بخوریم
مامان از حیاط باصفای کودکی‌هاش و از مهربان مادرش می‌گفت و من از بازی در همان حیاط و مادربزرگی مهربان!
من از دغدغه خواب اجباری بعداز ظهر می‌گفتم و از لذت عصرانه روی تخت کنار درخت گیلاس
از خانه‌ای که برای مادر یادآور روزهای جوانی بود و برای من یادآور عطر خوش کودکی
یادش بخیر، دیشب بارها و بارها این کلمه را تکرار کردیم
مامان یادته من از تابلوی نقاشی خاله که روی راه پله بین طبقات نصب شده بود، می‌ترسیدم؟
مامان یادته وقتی می‌خواستم یواشکی برم طبقه دوم پیش خاله که داشت نقاشی می‌کرد، چشمام رو می‌بستم که تابلوی اون پیرمرد رو نبینم؟
مامان یادته خاله همیشه وقتی می‌رفتیم خونه مامان‌بزرگ برام یه عروسک جدید می‌خرید و براش لباس عروس می‌دوخت؟
یادته همیشه خاله می‌گفت می‌خوام یه روز خودت لباس عروس بپوشی و منم نگات کنم چقدر ذوق می‌کردم
مامان یادته که مامان‌بزرگ هروقت که می‌خواستیم بریم خونه‌شون، از من و داداش می‌پرسید دوست دارید براتون از اون زرشک‌پلوهای خوشمزه درست کنم و ما هم یه عالمه خوشحال می‌شدیم؟
مامان اون عکسی که اون روز با اون لباس قرمز و کفش تق‌تقی جدیدم با مامان‌بزرگی و خاله انداختیم رو کجا گذاشتی؟ می‌خوام ببینم چقدر بزرگ شدم... می‌خوام ببینم خاله چقدر پیر شده مامان می‌خوام ببینم مامان‌بزرگ خوشحال بود تو اون عکس؟ 
مامان یعنی الان کجاست مامان‌بزرگی؟ 
راستی مامان یادته اون وقت‌ها، ساعت 9 شب که می‌شد با قصه شب زنگ خوابمون به صدا در می‌یومد؟ 
مامان یادته چقدر خوب بودن اون روزها؟

اینها تمام حرف‌های به ظاهر شیرین و خوشایند دیشب بود، من با شور جوانی از اون کودکی شیرینم می‌گفتم و مامان با لبخندی تلخ، ردپای حضور مادرش رو دنبال می‌کرد در این خاطرات... من نفهمیدم دیشب با این یادآوری‌ها چقدر مامان رو هوایی کردم و مامان فقط لبخند می‌زد
گاهی وقت‌ها به این فکر می‌کنم یادآوری خاطرات واسه ما آدمها مفیده یا نه؟
یه وقت‌هایی میتونم بگم خاطرات انقدر شیرینن که مرورشون لبخندی بر لبمون میاره و گاه انقدر حسرت دارن که حتی با لبخند هم باید آهی بکشیم

شاید تلخ‌ترین لحظه مکالمات دیشب اینا بود که: 
مامان راستی اگر مهر رفتیم مشهد، بریم اون خونه رو ببینیم؟ ( من حدود 9 ساله نرفتم مشهد )
مامان: اون خونه دیگه نیست، کوبیدن آپارتمان ساختن
من: چطور دلشون اومد آخه؟ حیاط پر از پیچک، با باغچه و درخت‌های گیلاس و آلبالوش؟ حتی با اون راه‌پله و تابلوی نقاشی اون پیرمرد؟ 
مامان: اما می‌تونیم از کنارش رد بشیم، از اون کوچه، میای بریم؟ شاید یه ذره شبیه باشه، خوبه‌ها
من: آره بریم، بریم ببینیم...
بغض گلوم رو گرفت و اومدم تو اتاقم، خونه رویایی و زیبای کودکیم، دلتنگشم 
الان که دارم می‌نویسم حس می‌کنم چقدر از این آپارتمان‌ها متنفرم، از آپارتمان‌هایی که خاطرات زیبا رو دفن میکنند

راستش من، از 9 سال پیش که پرچم سیاه روی سر در اون خونه دیدم، وقتی که صاحب مهربون اون خونه دیگه وجود نداشت، دیگه دلم راضی نشد برم و مروری کنم بر این خاطرات... اما خب، چرخ فلک رو نمی‌تونی نگه داری، همینه دنیا! 

حالا قراره اگر مشکلی پیش نیاد، بعد از این همه مدت، چند وقت دیگه برم بعد این سال‌ها و این بغض رو با ردپای خاطرات بشکنم

اضافه نوشت: تلخ ننوشتم، شما رو با خاطرات یه دختر پرشور اون روزها آشنا کردم، یه دختری که الان دیگه بزرگ شده و می‌خواد برای دیدن اون عروسک‌ها راهی یه سفر بشه، البته به زودی، شاید اوایل پاییزی که فصل مورد علاقشه!

اضافه نوشته 2: طولانی شد؟ ببخشید، اما دلم نیومد مختصر بنویسم و تمام حسم رو بیان نکنم! 




دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : پنجشنبه 16 شهریور 1391 ساعت 16:00      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X