تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - بیـــداری دلنشــین

بیـــداری دلنشــین


کابوس دیدم گویی، تلخ و تیره
پر پروازم شکسته بود، دلم عمیقن زخم خورده بود
چشمانم سیل اشک را تاب نمی‌آوردند
حس کردم جا مانده‌ام، جا مانده از پروازی همیشگی
گیجم انگار، آشفته از کابوسی مرگ‌بار
قفس نبود که اسیرم نموده بود، گویی آوار مجال نمی‌داد رها شوم
شیون و تمنا و آه و گریه، دوری از مسیر زندگی، چرا لمس شده جان و تنم؟ 
تصور رهایی سخت بود، پرواز دور از ذهن، اسارت همیشگی
تلاش و رنج و اشک و درد... حس کردم مرگ پیش رویم قد علم کرده
جستم، گریختم از این برهوت تلخ، چشم باز کردم از این همه زشتی و پلیدی
چشم که باز کردم، روشنایی روز، صدای باران روح‌نوازترین سمفونی زندگی بود
حس کردم هستم، نفس میکشم، نه مردابی‌ست و نه آواری، هرچه هست لبخندی‌ست به زیبایی زندگی
نفس عمیق و خاطری آسوده از یک کابوس تلخ، سهم من از بیداری‌ست 




وصف کابوسی که چند روز پیش آرامش رو ازم گرفت سخت‌ترین نوشته‌ای بود که شاید باید می‌نوشتم
اما حس کردم تا بازگو نشه دست از سرم برنمی‌داره تلخی و سیاهیش
چقدر طولانی شدن این روزهای گرم تابستون! چقدر رخوت داره این روزها، چقدر من سست شدم
کمی آب سرد نیاز دارم، آب سرد برای روح و روان و جانم! 
خوبم اما... 

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : پنجشنبه 5 مرداد 1391 ساعت 19:31      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X