تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦ - باز آمـــــد، باران!

باز آمـــــد، باران!



باز باران... باز رقص عاشقانه قطراتی لرزان
باز شمیم نم خاک می‌پیچد در جان و تنم
باز تر میشود شیشه تنهایی دلم از بلور باران
باز باران، من رقصان، لرزان، مستان و حیران، این شده افسانه‌ی من با باران 
باز باران... باز فریاد شیدایی من در باران
چه کسی  آمدنش را نوید داد به دلم
چه کسی خبر از آن قطرات ناب داد به تنم
هرکه مژده این شیرینی داد، مژدگانی از دلم، جان و تنم خواهم داد

پ.ن: خط خطی بالا رو به قلم پرمهرتون ببخشید، فوران احساسم بود از شوق رویایی‌ترین پدیده هستی!


دوری از دنیای اینترنت، البته بصورت ناخواسته دلتنگی زیادی برام بر جای گذاشت
به لطف وجدان کاری!! و مسئولیت‌پذیری یه عده که باید جوابگو باشند، مدتی نتونستم بنویسم
سرانجام درست شد و برگشتم
این مدت یه وقتایی می‌شد که دنیایی حرف برای گفتن داشتم و اینجا جاش بود
یه وقتایی بود که باید فریاد میزدم و اینجا جاش بود
درد و دل داشتم برای اینجا، اما قسمت دوری بود و انباشتن کلی ناگفته
اواخر بهار بود که بارونی شد هوا و من با تمام وجود قدردان قطرات پر مهرش بودم
وقتی بارون تموم شد حس کردم برای مدتها باید دلتنگ بمونم، حداقل تا شهریور و رسیدن فصل پاییز
اما یه وقتایی آدم غافل‌گیر می‌شه
دیشب برای چندمین بار بود که از شوق بارون فریاد می‌زدم
بارون... در تابستون! ای وای که چقدر قشنگه، ای وای که چقدر خواستنیه
شاید در این مدت، بارها و بارها دقایق زیادی را کنار پنجره با دست‌های آویزان در زیر باران گذراندم و لبخند زدم
دیگه الان عالم و آدم می‌دونند من عاشق و شیدای بارانم
خواستم اولین پستم بعد از این دوری، تقسیم تمام حس قشنگی که دارم با شما باشه 




دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : سه شنبه 3 مرداد 1391 ساعت 23:10      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X