تبلیغات
♦ الــــــــهه شــــــــرقـــــی ♦

سیستــم‌های امنیتی و دوربین مدار بسته


http://files.cinemacenter.ir/images/wnep8oy6dfac5s6vpfxs.gif




دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : یکشنبه 20 تیر 1395 ساعت 01:35      نگارنده : MISS SAYTA

این خانه‌ی آشنا...


سلام
من کجا و اینجا کجا... چقدر غریبم با این خونه، انگار که سالیانِ سالِ خاک خورده در و دیوارش...
انگار بوی مرگ تو این حوالی جریان داره. چقدر دلتنگ شدم وقتی وارد شدم.
چقدر دلم گرفت از اون همه شوق و ذوق و بی‌قراری‌ها که الان جاشون رو فقط به سکوتی تلخ دادند...
مثل یک کلبه در مسیر باد، تنها مونده بود این الهه‌شرقی
من خوبم، خوب مثل تمام آدم‌هایی که این روزها می‌گن خوبیم. خوبم مثل تمام خوب‌های دیگه
گوشه‌ی لبم هم مثل تموم اون‌ها یک لبخند ساختگی همیشه هست... 
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود. چقدر دلم برای آرامش و سکوت اینجا تنگ بود.
کجا گم شدم که این همه فاصله گرفتم من از کلبه‌ی آرامشم؟
الهه‌شرقی صاحب بی‌وفایت را هنوز به یاد داری؟ 

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ساعت 18:09      نگارنده : MISS SAYTA

روزهای این زندگی...


انگاری ستاره‌ی سهیل شدم، پیدام می‌شه اما به ندرت...
همه ازم می‌پرسن یعنی زندگی متاهلی انقدر درگیرت کرده؟ انقدر مشغولی که! 
ختم کلام می‌شه گفت آره، چی کار کنم که هر روز که از خواب بیدار می‌شم کلی کار هست که باید تا شب انجام بدم
واقعن خانمِ خونه بودن خیلی سخت و تعهدآوره ها 
همیشه‌ی خدا، وقتی مامان می‌گفت امروز دیگه حوصله کار ندارم، حسم این بود که مگه کار خونه چیه که آدم خسته بشه 
حالا از اینکه چقدر این حس من تغییر کرده چیزی نگم بهتره 
همسر این روزا رفته سفر کاری و منِ خیلی وابسته بهش، دارم سعی می‌کنم دووم بیارم! 
البته بماند که این آخرین باریه که ایشون می‌تونند تشریف ببرند بدون بنده، چه معنی داره آدم خانمِ تازه‌عروسش رو تنها بذاره 

این بود این روزهای زندگی... امیدوارم زودتر برگرده همسری، دلم بدجور تنگه براش 

:::: پست بعدی، همون پستی هست که خیلی وقته قولش رو دادم، رمزش رو تو این پست ازم بخواین تا براتون ارسال کنم ::::

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : سه شنبه 13 خرداد 1393 ساعت 23:12      نگارنده : MISS SAYTA

خونه‌ای که من خانم‌اش هستم


یه حس خاصی داره، یه حسی که برام تازگی داره
باورم نمی‌شه هنوز که این خونه‌ی منه، باور ندارم که الان شدم خانمِ این چهاردیواریِ دوست‌داشتنی...
فکر کنم داره نزدیک به دو هفته می‌شه و البته هنوز هم غریبه‌ام با یه سری چیزها
هنوزم دلتنگم و هنوزم هرشب چشمام خیس و بارونی می‌شه
اما دوست دارم این شیرینی رو، عاشق این روزهای زندگی مشترک هستم
برام باورکردنی نیست که آرامش خوبی تو این چهاردیواری دارم، آرامشی که برای برگشتن بهش لحظه‌شماری می‌کنم
دو هفته پیش بود که وسایلمون رو آوردیم به خونه‌ی عشقمون و زندگی مشترک آغاز شد
روزهای اول سخت بود، لحظه‌ای که مامان بابا من رو به همسری سپردند و رفتند، گریه‌های بعدش، اینکه با پایین رفتن آسانسور بغض هممون شکست، سخت بودند، خیلی سخت... اما باید محکم باشم
به هرحال، این منم که شدم خانم یک خونه! شدم تکیه‌گاه، شدم یه آدم مستقل
همه اینا حس خوب دارند که باعث می‌شن یه لبخندِ عمیق روی لب‌هام باشه
باعث می‌شه یه آرامش خاصی داشته باشم، داشته باشیم

o3acwfxd7gwd2dq7xz0e.jpg

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : چهارشنبه 14 اسفند 1392 ساعت 14:56      نگارنده : MISS SAYTA

روزای خوبم دارن میان


انگار نه انگار که همین دیروز سال 92 رو شروع کردیم...
زمان چقدر بی‌رحمانه داره به جلو می‌ره و فرصت‌هامون چقدر زود از دست می‌رن. به ماه دوم زمستون هم رسیدیم و دیگه چیزی تا سال جدید نمونده. امسال اولین سالیه که قراره هفت‌سین رو تو خونه‌ی خودم، خونه‌ی عشقمون بچینم. خونه‌ای که البته به دلایلی هنوز تحویلش نگرفتیم. اواخر بهمن موعد تحویل خونه‌ی عشقمونه و من چقدر از این بابت خوشحالم. ما خب به خاطر مسائلی مجبور شدیم مراسم عروسی‌مون رو چند ماه قبل بگیریم.
این روزها که همه ازم می‌پرسن چرا نیستی و کم‌پیدایی واسه اینه که درگیر خریدم برای زندگی جدید و رویاییم. 
دیگه کم‌کم دخترِ مامان باید مستقل بشه و وارد خونه‌ای بشه که قراره خانمش باشه. مسلمن حس نابیه، مسلمن سرشار از زیباییه، اما خب کمی هم ترس داره
ترس از بار مسئولیتی که قراره روی دوش تو سنگینی کنه! منتظر روزهای خوبم، منتظر روزهای قشنگی که در انتظارم هستند! 
امسال بر خلاف همیشه دارم لحظه‌شماری می‌کنم برای تموم شدن زمستون، برای رسیدن بهار بی‌تابم، بهار در خانه‌ی عشق. 
بهاری که قراره تمام زیبایی‌هاش رو در هرجای خونه‌ی من جاری کنه، بهار زندگیِ من در راهه امسال...

برام دعا کنید، برای رسیدن روزهای خوب آینده‌م دعا کنید
به انرژی مثبتِ شما نیازمندم... 


7u9jo683budo2fsqe2.jpg

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : دوشنبه 30 دی 1392 ساعت 21:12      نگارنده : MISS SAYTA

من هستم


چقدر که دلم برای اینجا تنگ شده بود
چقدر که این نبودن سخت بود و تازه متوجه شدم چقدر الهه‌شرقی برام عزیزه
وقتی که برای یه مدت لازمه که فکرت آزاد باشه، لازمه که تمرکزت رو برای نوشتن به کار نندازی و به خودت استراحت بدی... وقتی میای از خداحافظی موقت می‌گی و می‌بینی انقدر بهت لطف دارن... حتی وقتی بین کامنت‌ها یه کامنتِ آشنا از جانبِ یه مهربون می‌بینی که ازت خواسته بیای، چرا زودتر برنگردی؟
چرا به جای چند ماه، درست بعد از یک ماه برنگردی؟ 
برگشتم و باید بگم خیلی سخته دوری از اینجا، خیلی سخته ننوشتن!
یه مقدار با اون حال و هوای همیشگیِ اینجا فاصله دارم، اما وفق می‌دم خودم رو با شرایط، خیلی زود
چقدر خوبه که این برگشتن با شبِ یلدا همراه شد
کوتاه می‌نویسم اما خوشحالم که خیلی زود دوباره به خونه‌ی امنِ مجازیم برگشتم
خیلی زود اون پستی که قول داده بودم رو می‌ذارم... 
اما واجب‌تر از اون تبریکِ یلداست... دوستای مهربون و همیشگیم، یلداتون مبارک. امیدارم زمستون زیبایی در انتظارتون باشه، مواظبِ دل‌‌هاتون باشین که سرد نشه خدای نکرده...


دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : شنبه 30 آذر 1392 ساعت 16:10      نگارنده : MISS SAYTA

خداحافظی


سلام...
پستِ خوشایندی نمی‌خوام بذارم واسه همین مقدمه‌ای هم براش لازم نیست...
نمی‌دونم چرا انقدر از این خونه‌ی امن فاصله گرفتم، نمی‌دونم چرا دیگه مثل سابق حرف برای گفتن ندارم و چقدر از این بابت دلگیر و غمگینم
برای یه مدتی باید با اینجا خداحافظی کنم، شاید این دوریِ کوتاه بتونه حال و هوای گذشته رو برام تازه کنه
بسیار بسیار ناراحتم اما امیدوارم خیلی زود بتونم همون شور و شوق رو زنده کنم و اینجا همون خونه‌ی شادِ گذشته بشه
برام دعا کنید، دعا کنید که آسمون ابری دلم آفتاب ببینه...
برمی‌گردم 

2pmm5ycubt1wbss1h2cw.jpg

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : جمعه 1 آذر 1392 ساعت 16:11      نگارنده : MISS SAYTA

ماهِ مهر، ماهِ خوبی‌ها


باز آمد... باز فصل عاشقانه‌های من آمد
باز فصل زیبایی‌ها برای من رسید، فصل عاشقی من آمد
باورم نمی‌شه باز هم یک پاییز دیگه رو می‌بینم و حس می‌کنم. یه پاییز که از همون روز اولش تا لحظات آخرین و رسیدن به شب یلداش برای من حس خوب داره
با اینکه هنوز طبیعت اونطوری که باید پاییزی بودن خودش رو نشونم نداده، اما همین که می‌دونم کجای سال هستیم برام کافیه
خیلی نمی‌نویسم تو این پُستم... فقط اومدم بگم که خوشحالم و کلی حس خوب دارم... هفته آینده و روزهای پیش رو برای من سالگرد روزهای قشنگ زندگیم هستند. ماهِ مهر برای من ماهِ خوبی‌هاست
به فاصله یک هفته تمام اتفاقات قشنگ زندگی من رقم خوردند و من شدم خوشبخت‌ترین دخترِ این کره‌ی خاکی...
یک پستِ اختصاصی با عکسهایی که قول داده بودم در همون روزهای قشنگی که وصفشون کردم خواهم نوشت.
با عکس‌هایی از بهترین اتفاق زندگیم ^_^ 
و باز هم به پاس قدرشناسی و احترام برای دوستان خیلی مهربون و ارزشمند همیشگیم، مطلب بعدی رمز خواهد داشت 
پس اگر اندکی، تنها اندکی برای دیدن عکس‌هایم تمایل دارید، پایین این مطلب پاییزیِ من اعلام کنید لطفن

حضورتون برای من دنیایی ارزش داره، از لطف‌های همیشگی‌تون ممنونم 


دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : شنبه 13 مهر 1392 ساعت 15:16      نگارنده : MISS SAYTA

دختر کوچولوی دیروز، خانم امروز...


قشنگ‌ترین روز زندگیم بود...
از همون شب قبلش، همون بی‌خوابی شب قبلش، اینکه همه بهم توصیه کرده بودن که زود بخوابم و نشد
اینکه فقط دو ساعت خوابیدم و اما با لبخند بیدار شدم، لبخند زدم به همه چیز، به همسر مهربونم، به برادر و همسرش که بدرقه‌مون کردند
ده روز گذشته و ثانیه به ثانیه‌ش پیش چشممه. الان که دارم می‌نویسم چشمانم نمناک شدن، از شوق، از شادی، از دلتنگی برای اون روز...
از اینکه جلوی آرایشگاه همسرم با زیباترین لبخندا نگاهم کرد و گفت برو که امروز قراره زیباترین عروس دنیا بشی، لازمه بگم چقدر حس خوبی داشت این جمله؟
از اینکه بهترین دوستم دوری راه رو به جون خریده بود و اومد پیشم که تنها نباشم، اینکه وقتی آماده شدم چشمای خوشحال دیگران تحسینم کرد
از اینکه همسری رسید و قرار بود ببینمش و دل توی دلم نبود. لازمه بگم چقدر زیبا بود اون صحنه‌ای که با برق چشمانش زیباترین لبخند رو مهمونم کرد
وقتی گفت باورم نمی‌شه امروز روز وصالمونه، باورم نمی‌شه کنارت دارم قدم می‌زنم، انگار رو آسمونم...
از شادی و لطف و مهربونی مردم، از همه بوق‌ها و خوشبخت باشیدهایی که پیر و جوون نثارمون کردن، از آژیر ماشین پلیس و آمبولانس، از رقص و شادی خانم و آقای مسن تو ماشینشون برامون... از کدوم لحظه ناب اون روز بگم؟ 
از آتلیه و عکسهای سرشار از شادی و عشقمون؟ خدایا چه رازی در اون روز نهفته‌ست که خستگی معنی نداره؟ 
هنوز باور ندارم که لباس سپید رویاهای کودکیم رو بر تن داشتم، هنوز باور ندارم دختر بابا دیگه واسه خودش خانمی شده بود
از ورودمون به مراسم بگم، از اینکه نگاهت به نگاه دو فرشته بیفته که تو تمام زندگی مثل کوه پشتت بودن
از نگاه شادِ مامان بگم یا بغض بابا؟ از اینکه صدای موسیقی سنتی بلند شد و چشمان نمناک دیگران؟ از اینکه داداشم از تهِ دل بهم گفت خواهر مهربونم چقدر خوشگل شدی
از آغوش گرم مامان بابا بگم؟ از اینکه تو بغلشون به این فکر کردم که چقدر برام عزیزن...
از لحظات سرشار از لبخندمون بگم، از اون همه رقص و پایکوبی، از اون همه شور... از دوستان پر از انرژی و دوست‌داشتنی‌مون
دنیا اون روز برامون قشنگ‌ترین لحظات رو رقم زد... وصفش در توان من نیست، چطور باید اون همه شور رو توصیف کنم؟ 
اما حالا که بعد از ده روز ذهنم متمرکز شد، خواستم این همه احساس شیرین اینجا ثبت بشه
خواستم تو قشنگ‌ترین خونه‌ی مجازیم بنویسم از روز عاشقی‌هامون... 
چقدر دلتنگ اون روزم، چقدر دلتنگ اون روز هستیم...
باز خواهم نوشت، همراه با عکس، قول داده بودم... بیشتر خواهم نوشت، فراموش نکردین که؟ پاییز زیبایی‌های من تو راهه، پاییز برای الهه‌شرقی یعنی یک فصل عاشقی... 

7ckxe9dgekpvfcs4369i.jpg


دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 14:26      نگارنده : MISS SAYTA

عروسِ نگران


استرس، بی‌خوابی، خستگی...
اینه وضعیت من در این روزا، خستگی که دیگه کلمه‌ی بی‌معنی‌ای شده برام و حسرت یه ساعت استراحت کامل مونده به دلم، از استرس و خوابم نگم بهتره
سه روز، فقط سه روز دیگه مونده و روز قشنگ زندگی‌مون شروع می‌شه
باید سعی کنم این فرصت باقی‌مونده رو آروم باشم، آروم باشم و لبخند بزنم. این روزا دیگه تکرار نخواهند شد، من باید شادمان باشم
امروز حلقه‌هامون رو گرفتیم، همون طرحی که دوست داشتم و انتخاب کرده بودم... بسیار زیبا. تو طلافروشی بقیه کسانی که اومده بودند برای خرید طلا، محوِ حلقه‌های ما شدند و بسیار به انتخابمون آفرین گفتند... من خوشحالم، از همین انرژی‌های مثبت خوشحالم
دلم می‌خواد از این روزا و حال و هواش بیشتر بنویسم، اما حرف زیاده و فرصت کوتاه...
خیلی خیلی دوست دارم شب قبل عروسی بیام و شادیم رو با این خونه دوست‌داشتنیم تقسیم کنم، امیدوارم بتونم بیام

اگه همراهی تو این خونه امن داشتم تا حالا، ازش می‌خوام برامون دعای خوب داشته باشه


621q3mz7tjt2i3xwd7ah.jpg

دیدگاه ها : نظرات

نوشته شده در : دوشنبه 18 شهریور 1392 ساعت 14:33      نگارنده : MISS SAYTA




تبلیغات

X