شبی همصحبتی میگفت:
((که با روییدن یک مرگ
شهابی می چکد
از چشمهای آسمان ناگاه))
چیز زیادی ندارم برای گفتن, اما این روزها دستان مرگ برای خاموش نمودن آدمها نیرومند و بیرحم به نظر میرسه, تلخی این واژه این روزها از در و دیوار زندگی میباره, واژهی بس عجیب و تلخیه این مرگ!
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
چهارشنبه 3 خرداد 1391 12:37 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
سوار تاکسی شدم, راننده تاکسی مشغول صحبت با موبایل خودشه, نه قصد کنجکاوی دارم و نه میتونم گوشهایم رو بگیرم برای نشنیدن حقایقی که دل هر آدمی رو میلزرونه... فقط حرفهای این طرف خط رو میتونم بشنوم و چقدر از خدا ممنونم که صحبت ها و ناله های اون طرف رو نمیشنوم و نمیشکنمراننده با درموندگی به دخترش التماس میکنه که گریه نکن, بیتابی نکن دخترم, من بالاخره درستش میکنم, الان اومده بودم خیابون... که پول جور کنم اما نشد, حالا باز دارم میرم جای دیگه
اون طرف: گریه و...
این طرف: نکن دخترم, جیگر بابا رو خون نکن, بخدا مامانت خوب میشه, من زنگ زدم بیمارستان, پرستارش گفت نگه میداریم خانومت رو, فقط پول جور کنید که بشه عملش کرد, بدون پول عمل نمیکنند :(
اون طرف: باز گریه...
این طرف: دخترم, با گریه هیچی درست نمیشه, بیتابی نکن بابا, فقط دعا کن, فقط دعا کن...
من, در حالی که دلم شکست و خورد شد و لرزیدم و بغض کردم پیاده میشم
راننده سری تکون میده و با اندوه بیپایانش میره
من, نمیدونم چی بگم, انگار همه دنیا برام غریبه شدند, دنبال خدا میگردم, فکر کنم باید داد بزنم, شاید هم سکوت, چی باید گفت!
ما آدم ها به کجا رسیدیم؟ کجا داریم میریم؟
به گریههای اون دختر فکر میکنم دلم آتیش میگیره, به بیچارگی و مظلومیت پدر فکر میکنم میشکنم
یعنی چی؟ قیمت جون آدمها, قیمت اشکشون, قیمت عاطفه ما آدمها چقدره؟
خدا, خودت بگو واسه ما آدما, چه اتفاقی افتاده؟ پس انسانیت و رحممون کجا رفته؟
یکی به من بگه, کی میخواد جواب گریههای معصومانه اون دختر رو بده, کی؟!!
من چند روزه که دلم از انسانیت گرفته و چند روزه غمگین بیتابی اون پدر و دخترم 
پ.ن: بخدا دلم نمیخواست مطلبم غمگین باشه, اما گاهی وقتها آدم یه چیزی رو میبینه که آتیش میگیره و نمیدونه کجا حرف بزنه 

دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 04:56 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
نوشیده از زلال سپیدهدمان!
کدام بهشتِ موعود زیر گامهایت جوانه زده است؟
تو را در کدام فرا دست آفریدهاند از سرشاری نور و لبخند؟
نوازش دست های مهربانت، وزش نسیم مهربانیست و لبخندت، راز شکوفایی بهاران تا همیشه.
بانو! فرشتهای و آرامشی غریب در نگاهت دویده است.
بزرگتر از کلماتی که نمی گنجی در کوچکی و ناچیزی ذهن و زبان و قلمم.
نمیدانم چه قداست و معنویتی در نگاهت وجود دارد که حتی یک دل سیر نگاه کردنت هم لیاقت میخواهد... نمیدانم در دستان پر مهرت چه رازی پنهان است که یک بار نوازش تو, غم ها را خاکستر نشین میکند, نمیدانم خدا برای خلقتت از چه احساس نابی مایه گذاشته که انقدر خوبی, که انقدر آسمانی هستی, که انقدر والا مقام هستی, نمیدانم, هیچ نمیدانم از قداست و حریم سبزت, اما قدم که برمیداری ستارههای آسمان را از زیر قدمهایت در دست میگیرم و چون غنیمت در دل نگاه میدارم... خودت میدانی که چقدر برایم بزرگی و چقدر پیش روی حضور آسمانیات کوچکم... روزت مبارک یگانه باور من 

دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 04:07 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
راستش از اینکه بخوام تو بلاگم زانوی غم بغل کنم و اندوه پراکنده, راضی نیستم
اما خب اقتضای این دنیای بیرحم و مروت اینه این روزها... نگرانم این روزها, نگران و مشوش
امیدوارم نگرانیمون بیهوده و بی دلیل باشه, امیدوارم آرامش باشه در پس این روزها
الان یکی دو روزه مدام خبرهای ناراحت کننده و ناخوشایند به گوشم می خوره 
خبرهای ناخوشایندی که در ابتدا اصلن نمیتونی باورشون کنی و بعد از باورشون نمیدونی چی کار کنی
عجب دنیای بی رحمی داریم, عجب سرنوشت و عاقبت تلخی داریم, یعنی چی؟ این فلسفه به دنیا اومدن چیه؟ فلسفه مرگ و دست و پنجه نرم کردن باهاش چیه؟ اصلن این فلسفه اومدن و رفتن چیه؟ بازی مرگ و زندگی چه دلیلی داره؟
چرا حکمت خدا اقتضا میکنه که بندههاش با بیماری مبارزه کنند؟ تلخی فقدانشون رو کی میتونه تاب بیاره؟ خیلی ناراحت و خسته و آشفتهام از این مسائلی که ذهنم رو درگیر کردن, نمیدونم باید چی کار کرد, اما در حال حاضر فقط دعا چارهسازه, فقط دعا 
امیدوارم همه چیز خوب پیش بره و سلامتی مهمون خونهها باشه, نه بیماری
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 04:09 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
اصلن باروم نمیشه که نیستی, اصلن بعد از این همه مدت نمیتونم نبودنت رو تحمل کنماون حضور سرتاپا مهربونت, اون آغوش گرم و خالی از رنجت, اون همه مهر و محبتت, کجا رفتن این همه خوبی؟
حس می کنم گاهی که همه دردهای دنیا, وقتی که همه بیقراری هام تا سرحد جنون آزارم میدن, هیچ آغوشی مثل آغوش تو نمیتونه آرومم کنه 
جات خیلی خالیه, خیلی! اصلن جای خالی حضور تورو هیچ بنی بشری پر نمیکنه!
گاهی به این فکر میکنم که چقدر زود رفتی
دیشب خوابت رو دیدم, بعد از مدتها, حس میکردم باهام قهری, اما قهر نبودی و اومدی به خوابم
آشفتهتر شدم و بیشتر دلتنگ لبخندهای روحیه بخشت, دوستت دارم, خیلی دوستت دارم 
از همون بچگی, مادربزرگم انقدر منو غرق مهربونیهاش کرده بود که همیشه به این فکر میکردم که وقتی نیست من چه کنم!!! حالا مدتی هست که اون رفته و باورم نمی شه! دل تنگشم 
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 04:08 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
کافیه 2012 رو توی موتورهای جستجوگر تایپ کنید و با انواع و اقسام پایانهای دنیا آشنا بشید! معضل و موضوعی شده واسه خودش این پایان دنیای 2012!
نمیدونم حس شما چیه, نمیدونم اصلن قراره چه اتفاقاتی بیفته, اما سال 2012 سالی عادی نیست.
چند روزی بود داشتم به این فکر میکردم حالا اصلن 2012 نه, اصلن چند سال دیگه, اصلن زودتر یا دیرتر, واقعن چطور قراره دنیامون به پایان برسه؟ یعنی چی آخه؟ یهو ببینیم همه چیز تموم شده؟ یهو ببینیم سکوت و مرگ و دیگر هیچ؟!
یهو ببینیم هرچی ساخته بودیم, هرچی داشتیم, هر حسی داشتیم, هر عشقی که بود, دیگه نیست؟!
واقعن فکر کردن به این مسائل ناامیدی مطلق رو به دل آدم مییاره!
فکر کنیم مثلن همین دسامبر 2012, حالا خارج از تعصب و مذهب و اعتقاد و این مسائل, یک درصد هم منتظر پایان باشیم, واقعن چه حسی داره؟! 
اصلن این موضوع بدجوری چند روزه اذیتم میکنه, هر طور بهش فکر کنی بازم خالی از وحشت و یاس نیست!
نمیدونم واقعن, نمیدونم چی میشه گفت در موردش, اما انگار دنیا شمارش معکوسش رو شروع کرده!
شایدم ساعت شنی به نیمه پایانیش رسیده, در هر صورت, حس خوبی نیست اصلن!
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 04:08 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
دل من دیر زمانی ست که می پندارد, "دوستی" نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز, ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را, دانسته, بیازارد!
تا حالا شده بشینید و ساعت ها به این عنوان فکر کنید, دوستان خوب و بد! اصلن به خود کلمه دوستی چی؟ واقعن دوست خوب و بد چه تعریفی داره؟
نمی خوام بشینم و معنا کنم این کلمات رو... اما خب چند روزی می شد که فکرم مشغول شده بود با این موضوع
تو دوران تحصیلی و دانشگاهی, همواره بودند کسانی که خب به نوعی برام دوست حساب می شدند
حالا این وسط میزان صمیمیت با هر کدومشون متفاوت بود برام و تعدادشون هم کم نبود
اما خب الان, تعدادشون به انگشتای یه دست هم نمی رسه!
نمی دونم چرا, اما حس می کنم معنی واقعی دوستی برای ما رنگ باخته, دیگه دوستان واقعی خیلی نایاب شدن متاسفانه! من خودم انقدر تجربه های بدی که از این دوستی ها داشتم زیاد بوده که عطای خیلی هاشون رو به لقاشون سپردم! همین الانم ترجیح می دم که به جای کمیت, به کیفیت فکر کنم
حالا چقدر خوبه که تو این عصر آهن و دود و ماشین, بتونی یه دوستی رو داشته باشی که دلت براش تنگ بشه, هر چقدر هم که نبینیش, چیزی از علاقه و صمیمیت و یکرنگیتون کم نشه و وقتی بعد از مدت های زیادی می بینیش, حس کنی همون آدم مهربون و بی شیله پیله قبلیه و چقدر جاش خالی بوده تو زندگیت!
اتفاقی که برای من افتاد... واقعا هم چنین نعمتی, کیمیاست
اما خب در عوض, حس کنی یه نفر دوستته و سال ها از آشناییت باهاش بگذره و شاید خیلی ببینیش, اما دیگه اون آدم سابق نباشه و گذر زمان کاملا عوضش کرده باشه و متاسفانه نتونی بهش بگی و باز هم متاسفانه سعی کنی ارتباطت رو باهاش در حد یک سلام کاهش بدی! این خیلی بده و البته برای من غم انگیز!
این هم اتفاقیه که برای من افتاد متاسفانه!!
دو اتفاق متضاد, دقیقا همزمان با هم و هم عصر...
قدر دوست واقعی رو باید دونست, نمی دونم کی می دونه, کی نمی دونه!
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 04:09 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
امروز و از سر بی حوصلگی که البته تو روزهای جمعه طبیعیه, تو پیچ و خم بلاگم بالا و پایین رفتم
نوشته های خیلی وقت پیش ها رو خوندم, عکسهاش رو نگاه کردم, حتی نظرات دوستام رو خوندم
واسم جالب بود, واسم خاطره انگیز بود, واسم یادآور روزهای گذشته بود
هیچ وقت فکر نمی کردم یه بلاگ, دقیقا مثل دفتر خاطرات بتونه همدم روزهای تلخ و شیرین آدم باشه, اما بود
تو همین پیچ و خم کوچه های بلاگم, نوشته هام رو می خوندم, نوشته هایی که برام عزیز بودند
عجبا, یه زمانی بود خیلی ذوق نوشتن داشتم, داستان می نوشتم, شعر می نوشتم, حتی داشتم خیلی جدی روی یه رمان کار می کردم, اما کو اون همه ذوق؟ کو اون همه حوصله؟ افسوس...
خیلی دلم می خواد سر وقت, با حوصله و وسواس, یه چند روزی بنویسم و بنویسم و کلی لذت ببرم
اما خب, حوصله و وقت این روزها طلای نایاب و گران قدر زمانه اند...
یادش بخیر اون روزها....
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
جمعه 1 اردیبهشت 1391 06:08 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
ای آسمان زیبا, امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
شرمنده ام خدایا, امشب دلم گرفته
نه می شه گفت خوب, نه می شه گفت ابری ام
نه می شه گفت بد, نه می شه گفت بهاری ام
درک نمی شم این روزها گویی, از این درک نشدن گرفته ام
وقتی اشک هایم در لابه لای قطرات باران محو می شوند
وقتی صدایم در میان غرش آسمان می میرد
بد گرفته ام, بد دلگیرم, بد پاییزی ام 
دیدگاه ها :
نظرات
برچسب ها:
دلم نوشت ،
ارسال شده:
پنجشنبه 31 فروردین 1391 05:49 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
سلامممممممم, یه سلامممم خیلی خیلی بهاری و بارونی
اصلن نمی شه تصور کرد بارون چقدر زیبایی و شور و طراوت داره
بعد از روزهای گرم و غیر منتظره اولیه بهار, بعد از اون بی حس و حالی و رخوت و رکود گرما, بارونی به زیبایی همه دنیا مهمون شهر شده, واقعا که عجب بارونی و عجب حال و هوایی!
منم که کلا دیوانه و مجنون بارون, خیلی جلوی خودمو گرفتم که هنوز تو خونه ام و از پشت پنجره نظاره گر!
انصافا و حقیقتا هیچ لذتی برابری نمی کنه با لذت قدم زدن و دویدن و جیغ زدن زیر بارون
نگید که کودکم هنوز, نگید که دیوانه ام شاید, اما واقعا عاشق بارونم, خیلی عاشق!
الانم همین بارون بود که سر ذوقم آورد و دویدم به سمت بلاگم و اینا رو نوشتم
خداااااااااااااا, مرررررررسی, به این زودی قطعش نکن, لازمش داریم
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
یکشنبه 27 فروردین 1391 12:49 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
جدید ترین نسخه مجله تخصصی سینماسنتر منتشر شد.
برای دانلود روی عکس کلیک نمایید:
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
سه شنبه 22 فروردین 1391 09:43 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
سلام
امروز وقتی چشمم به شکوفه روی یه درخت افتاد, حس کردم واقعا بهار در راهه
این مدت که تکاپو و شور و نشاط مردم رو می دیدم هنوز با بهار فاصله داشتم, اما انگار واقعا بهار نزدیکه
تا حالا توجه کردین تو دوران کودکی همه چیز یه رنگ و بوی دیگه داره, حتی بهار؟
کودکی عینکی داره که همه چیز رو با یه نگاه دیگه و با یه احساس دیگه می بینه
همین بهار و رسیدن عید که الان برای خود من زیاد خوشایند نیست, برای کودکان روزهای طلایی و زیباییه
نزدیک شدن به عید و اون اشتیاقی که برای داشتن ماهی قرمزو تخم مرغ رنگی داشتیم
اون اشتیاقی که برای سفره هفت سین و گرفتن عیدی داشتیم
سال نو, لباس های نو, دید و بازدید و شیطنت و بازی, بدون هیچ دلمشغولی, آزاده آزاد
واقعا اون همه احساسات و لبخندها بکر و خالص و ناب بودند
یه دوره ای که هیچکسی قدرش رو نمی دونه, واقعا هیچ کس
همه اون کودکان دوست دارند بزرگ بشن و کودکی شون با این احساس می گذره و وقتی بزرگ می شن همه غم و اندوه اینه که وای, چقدر زود گذشت اون دوران زیبا...
الان که بهار شده برای ما یه سال بزرگتر شدن و ترافیک و ازدحام شب عید و....
چرا واقعا بهار انقدر رنگ می بازه واسه ما؟
در کل, خواستم بگم کاش بازم کودک بودیم و بی صبرانه منتظر بوی عید

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفرهی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچهها
بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگی مو در می کنم
دیدگاه ها :
نظرات
ارسال شده:
یکشنبه 21 اسفند 1390 02:20 ب.ظ
نویسنده :
MISS SAYTA
تعداد کل صفحات : 8
1
2
3
4
5
6
7
...